به هر کجا که نگاه می کنم تو را می بینم .
و در خلوت و سکوت و تنها یی هایم تهها صدای تو را میشنوم .
روزی هزار بار به خود می گویم باید فراموشت کنم .
اما نمیدانم چرا این دل دیگر اعتنایی به حرف های من نمی کند .
تنها این را می دانم که خیلی خسته ام . خسته از همه چیز و همه کس .
کاش تو مثل قبل بودی و زندگی به همان شیرینی که بود ادامه می یافت .
ولی افسوس که تغییر کردی و مرا نیز دگرگون ساختی .
واژه ی دوست داشتن را تو اولین بار به من آموختی .
این قلب سرد و سنگی را تو اولین بار عاشق کردی .
و حالا من تنهای تنهایم .
آنقدر تنها که با سکوت سر می کنم و همنشین غصه و اشک شدم .
غصه ای که در تنهایی راه گلویم را می بندد از من می خواهد که فراموشت کنم . اما چه کنم که نمی توانم ... !
نه با تو می توانم و نه بی تو ! نمی دانم چرا این طور شده این سرنوشت من !
عجیب و غریب است !
هر چند که زندگی من مملو ء از خطاست و تو هم برای من خاطره ای شیرین از یک خطای بزرگی .
خاطره ای که همیشه در قلبم جاودام می ماند تا خاطره ای دیگر جایگزینش نشود .
بی دلیل دوستت داشتم . بیشتر از دیگران .
اما از این به بعد جایی در قلبم نخواهی داشت .
آخرین باری که به من گفتی خداحافظ جوابی نشنیدی .
شاید آن شب هنوز امیدوار بودم به این که دوباره بر می گردی .
اما امروز نمی توانم بر گشتنت را معنی کنم .
پس عزیز دل من
خداحافظ تا ابد .
عشق تو مومیایی
٭٭٭٭ کاش ای تنها امید زندگی ٭٭٭٭
می توانستم فراموشت کنم
یا شبی در آتش سوزان دل
در لهیب سینه خاموشت کنم
کاش احساس نیاز بودنت
در وجودم چون وجودم دور بود
در دلم آتش نمی زد آن نگاه
کاش آن شب چشم هایم کور بود
٭٭٭فروغ٭٭٭
آسمانا !
سرد و غمگینی ٬ می باری بر همه
این دلم تنگ است ٬ قلب محبوبم ز سنگ است
کاش می شد مثل تو بارید
حیف که هرچه در عالم بیداریست بی رنگ است !
کاش می شد مثل تو ٬ روزی ٬ در کنجی گریست
صد حیف که تنهایی بی رحم است !
خیلی دلم تنگه برات ولی کاش مثه خودت اینقدر مغرور نبودم. کاش.
سال نوی همتون مبارک
آجری از بالای ساختمانی سقوط کرد و نزدیک بود جان پیرمردی را بگیرد .
همه با او احساس همدردی می کردند و برایش ناراحت بودند .
خدایا !
پس چرا آن هنگام که دل من سقوط کرد و احساساتم نقش بر زمین شد ،
پس چرا آن هنگام که من قربانی روحم شدم ،
پس چرا آن هنگام که شادی ها در من مردند و غم بر دلم سایه افکنده بود
و من در غباری از تیرگی شب به سر می بردم کسی با من همدردی نکرد ؟
چرا ؟؟؟
٭٭٭ نغمه جونم ممنونم واسه تبریک تولدم و زمبه .٭٭٭
٭٭٭ نمی خواهم این دو روز زندگی را . خدایا ! خلاصم کن .٭٭٭
٭٭٭ من هدفم را گم کرده ام . تا وقتی که آن را نیابم نخواهم نوشت .٭٭٭
شبانگاهان زیر باران می روم تنها بدون هم نفس راهی در این دنیام
به زیر اشک ابر های گرفته میخوانم تو را دارم ، تو را دارم ، تو را دارم
کنار دریا روی ماسه های خیس قلبی کشیدم
و اسمت را درونش حک کردم .
گفتم : خدایا ! اگر در انتخاب او اشتباه کرده ام
طوری نشانم بده .
هنوز از آنجا دور نشده بودم که موجی آمد و
اسمت را پاک کرد .
در دل خندیدم و گفتم :
خدایا ، اگر راست می گویی موجی به درون قلبم بفرست .
به تو می نگرم خودم را می بینم
به تو می اندیشم به خودم می رسم
با تو هستم اما با خودم تنهام
صدای تپش قلبت را از درون می شنوم اما مثل همه تنها یک قلب دارم
من در وجودم وجودی دیگر دارم
وجودی که نگاهش با نگاهم یکی است
وجودی که شادی اش با شادی ام
غمش با غمم ولحظه ی غروبش همان غروب من است .
ای وجود من گوش کن ! این بار من از تو می خواهم !
نگاهت را عوض کن !
من از این نگاه های پر انتظار بیزارم .
او که تو در انتطارش هستی قصد آمدن ندارد .
نگاهت را عوض کن !
چون چشمان من دیگر تحمل زل زدن به درهای بسته و نا امید را ندارند .
من نگاهی نو به زندگی می خواهم .
بی نهایت می خواهم
لطف و مهر خداوند را!
زیباتر می خواهم
زندگی را!
غمگین تر می خواهم
لحظه ی غروب خورشید را!
عاشقانه تر می خواهم
کنار تو بودن ها را!
اما در مورد عشق
می دانم روزی خواهم رفت.
روزی که دیگر هیچ بهانه ای برای زنده بودن نیست.
چه روز تلخی است آن روز!!!
روزی است که عشق و امید و خاطره ها را در این دنیا رها می کنم و برای همیشه می روم .
روزی است که با عزیزانم وداع می کنم.
و روزی که جسمم را با هزاران خاطره زیر خروار ها خاک می گذارم و به سویش می روم .
خدایا!
من که می دانم شبی عمرم به پایان می رسد
لحظه ی خاموشی من سهل و آسان می رسد
پس چرا عاشق نباشم؟
باورم نمی شد!!!
با نامزد جدیدش تو مراسم سالگرد نامزد قبلیش شرکت کرده بود!!!
واقعا این همون پسری بود که دم از عشق و عاشقی می زد؟؟؟!!!
این موضوع ذهنمو درگیر خودش کرده بود تا روزی که این اس ام اس به دستم رسید:
عشق در پسرهااز بین نمی رود بلکه از دختری به دختری دیگر منتقل می شود.
غروب بود .
با دلی گرفته و چشمانی منتظر به راه افتادم .
کجایش را نمی دانستم اما دیگر نمی توانستم بمانم و چشم به در بدوزم .
از انتظار خسته شده بودم .
خودم را رها کردم در جاده ی سرنوشت .
رفتم و رفتم و رفتم .
چه غروب غمناکی بود .
چه سراشیبی تندی داشت .
باد پاییزی می وزید و برگ های زرد و خشکیده ی درختان سر به فلک کشیده که دور تا دور
جاده را پوشانده بودند را به این طرف و آن طرف می برد .
صدای خش خش برگ ها را زیر قدم هایم می شنیدم که از دور سایه ای را دیدم .
قد بلند و خوش اندام دقیقاً مثل قبل .
اصلاً تغییر نکرده بودی . در فاصله ای از هم رو در رو ایستادیم .
اشک در چشمانمان حلقه زده بود .
کوله پشتی ات را بر زمین رها کردی .
دستانم را در دستانت گرفتی و اشک هایم را پاک کردی .
در آغوشت دوباره جان گرفتم .
غروب خورشید کامل تر شده بود .
احساساتم را می نویسم .
نه بر روی گلبرگ که با رفتنت پژمرده شود .
نه بر روی کاغذ که با رفتنت پاره شود .
بر سنگی خواهم نوشت که اگر روزی رفتی و تنهایم گذاشتی
در کوچه پس کوچه های عشق
آرامش را جستجو می کردم که تو را یافتم .
با خود اندیشیدم که تو منبع آرامشی
پس سعی کردم به تو برسم .
اما وقتی به تو رسیدم
اندک آرامش خود را نیز از دست دادم .
چون تو آن را هم در نهایت آرامش از آن خود کردی .
آی آدمها !
اگه غصه نشونی من رو از شما خواست
بهش یه آدرس اشتباهی بدین .
آخه من خسته شدم از بس که روزها و شبهام رو
با اون سر کردم .
خوب یه کم هم شما تحملش کنین .
دل کندن خیلی سخت تر از دل بستنه.
در تو می نگرم که با چشمانی پر التماس
و گونه هایی خیس از اشک مرا به سوی خود می خوانی
از تو می پرسم:
آن کیست؟
و تو می گویی : آن تویی.
ای آینه راستش را بگو
بزرگترین گناه ها تو تنها یی ها اتفاق می افته.
چون هیچ کسی نیست که بهت بگه کاری که می کنی اشتباهه.
گفتی بنویس.
نوشتم:
از تو
از خودم
از با تو بودن
از همه چیز نوشتم جز :
بی تو بودن
تنها بودن
بی کس بودن
حالا با یادت می نویسم:
ای کاش میدانستی چه می کشم بی تو .
حال که نمیدانی صد افسوس!!!!
رها کن!
رها کن ظلمت شب را!
رها کن شمردن ستاره ها را!
رها کن زندگی را !
که فردا می آید و امروز را که دیروزت خواهد شد را به کلی از یادت می برد.
رها کن!
زیبایی روز و آبی آسمان را!
که شب می آید و انتقام روشنایی را با ظلمت خود می گیرد
و حال تویی که با چشمان تنگ و تاریکت حتی نمی توانی دنیایی را ببینی که در آنی.
